۲۰۰۹/۱۱/۱۹

فعلن هیچی ازم نمونده

گرفتاری کرده منو این پایون نومه . تا 16 آذر وقت دادن که دفاع کنم وگرنه اخراجم. پس فعلن به همین نوشته های کوتاه و بی خود قناعت کنید، خب؟

راستی آدرس جدید قهوه گردی واسه دوستای توی ایران که بعد از فیلتر شدن قهوه گردی دیگه کمتر به من سر می زنن از این قراره قهوه گردی

۲۰۰۹/۱۱/۸

کودک، عروسک، مرگ


وقتی کودکان توی کوچه ها با عروسک ها شان بازی می کنند تو داری بر سجاده نماز وحشت می خوانی و طرح مرگ پدر و مادرشان را می ریزی.


۲۰۰۹/۱۱/۳

بعد از خس و خاشاک حالا "چار تا ساده لوح " / از 13 آبان می ترسند

اول فردا 13 آبان است. من تهران نیستم. شرمنده ی شمام. شما که تهران هستید مراقب باشید شرمنده نشوید.

دوم امروز رهبر معظم انقلاب از چارتا ساده لوح گفت که می خواهند پیش پای آمریکا فرش قرمز پهن کنند. " ای رهبر آزاده آماده ایم آماده"

سوم قهوه گردی فیلتر شد. اما واقعن توی قرن بیست و یکم فیلتر کردن چه معنایی دارد؟ ها؟ پس خداوند گوگل ریدر را برای چی آفریده؟ یا اولترا سرف را؟ یا از این جور چیزها؟ با این همه خیلی زود یک آدرس دیگرآماده می کنم و هرچی که این جا می نویسم را آن جا هم می گذارم ، فقط محض خاطر برادران بسیجی که توان ردشدن از فیلتر را ندارند. آن ها هم شاید دل شان قهوه گردی خواست. بد می گویم؟

چهارم الآن دو ترم است که مانده ام سر این پایان نامه. پایان ندارد انگار این نامه.

پنجم دیگه هیچی، همین.

۲۰۰۹/۱۰/۱۴

بخش هایی از مزرعه ی حیوانات اثر جورج اورول

بخش هایی از "مزرعه ی حیوانات" نوشته ی جورج اورول

" ... کلوور به اطراف تپه چشم دوخت و اشک در چشمانش حلقه زد. اگر می توانست افکارش را بیان کند قطعن می گفت که هدف از تلاشی که برای راندن آدم ها کردند این نبود. منظور از انقلابی که میجر، خوک پیر، تخمش را در ذهن آن ها کاشت وحشت و کشتار نبود. اگر خود او تصویری از آینده را مجسم می کرد تصویری بود از اجتماع حیوانات در امان از گرسنگی و شلاق، در تساوی و هرکس به فراخور ظرفیت خود کار می کرد و قوی حامی ضعیف بود... اما نمی دانست چرا به آن روز افتاده بودند که کسی از وحشت سگ های درنده جراتِ اظهار نظرنداشت ناظر تکه پاره شدن دوستان شان و شاهد اعتراف آن ها به جنایات شان بودند. فکر طغیان در سرش نبود. می دانست با تمام شرایط موجود وضع شان بهتراز زمان آقای جونز است و مهم ترین کار جلوگیری از بازگشت بشر است. می دانست باید وفادار بماند، بیشتر کار کند، دستورات را اجرا کند و پیشوایی ناپلئون را قبول داشته باشد. اما منظور از رنجی که او و سایر حیوانات برده بودند این نبود... "

" ... در این ایام همه ی دستورات توسط اسکوئیلر یا خوک دیگری اعلان می شد. ناپلئون حتا هر دو هفته یک بار هم در مجالس دیده نمی شد. وقتی ظاهر می شد نه فقط سگ ها در ملازمتش بودند بلکه یک جوجه خروس سیاه رنگ هم که به منزله ی شیپورچی بود پیشاپیش او حرکت می کرد و قبل از سخن رانی ناپلئون قوقولی قوقو می کرد ... ناپلئون دیگر به طور ساده ناپلئون خطاب نمی شد. اسم او با عنوان رسمیِ - رهبر ما رفیق ناپلئون - برده می شد و خوک ها اصرار داشتند عناوینی از قبیل پدر حیوانات، دشمن بشر، حامی گوسفندان، ناجی پرنده گان و امثال آن برایش بسازند. عادت بر این شده بود که هر عمل موفقیت آمیزی و هر پیش آمد خوبی به حساب ناپلئون گذاشته شود. اغلب شنیده می شد که مرغی به مرغ دیگر می گوید: تحت توجهات رهبری خردمندانه ی رفیق ناپلئون من ظرف شش روز پنج تخم کرده ام ... . "

" ... در خلال این مدت زندگی سخت بود ... و آذوقه حتا از آن سال هم کم تر بود. جیره ی حیوانات به استثنای جیره ی خوک ها و سگ ها تقلیل پیدا کرد و اسکوئیلر توضیح داد که تساوی مطلق در امر جیره بندی خلاف اصول حیوانی گری است. به هر حال با آن که ظواهر امر حکایت از کمبود آذوقه می کرد برای اسکوئیلر مشکل نبود به حیوانات ثابت کند در واقع کمبودی نیست و مقتضیات ایجاب کرده است که در میزان جیره تعدیلی به عمل آید. اما با مقایسه با زمان جونز همه چیز ترقی کرده بود. اسکوئیلر به سرعت اعدادی را پشت هم می خواند تا به حیوانات نشان دهد حالا از زمان جونز جوِ بیشتر، یونجه ی فراوان تر و شلغم زیادتری دارند، ساعات کم تری کار می کنند ، آب آشامیدن شان گواراتر، عمرشان طولانی ترو بهداشت نوزادان بهتر شده است ... حیوانات تمام این مطالب را باور می کردند. در واقع خاطره ی دوره ی جونز تقریبن محو شده بود. می دانستند که زندگی امروزشان سخت و خالی ست، غالبن گرسنه اند، سردشان است و معمولن جز هنگام خواب کار می کنند. ولی بی شک روز های قدیم از امروز هم بدتر بوده است. از این طرز فکر خشنود بودند. به علاوه آن روزها برده بودند و امروز آزادند و خودِ این مسأله بزرگ ترین برتری زندگی امروز نسبت به گذشته بود که اسکوئیلر هیچ گاه از اشاره ی به آن غفلت نمی کرد ... . "

" ... در ماه آوریل در مزرعه ی حیوانات اعلام جمهوریت شد و لازم شد رییس جمهوری انتخاب شود. جز ناپلئون نامزد دیگری نبود و او به اتفاق آرا انتخاب شد. در همان روز انتخابات شایع شد که اسناد جدیدی درباره ی همکاری های اسنوبال با جونز به دست آمده است ... تازه معلوم شد که اسنوبال نه فقط قصد داشته جنگ گاودانی را باشکست مواجه کند بلکه اصلن در طرف جونز می جنگیده است. در حقیقت او به عنوان سرکرده ی قوای آدم ها و با شعار زنده باد بشریت وارد جنگ گاودانی شد ... "

" ... این روزها سرود و آواز و نطق و خطابه و تظاهرات و رژه بیشتر بود. ناپلئون امر کرده بود حیوانات هفته ای یک بار تظاهرات داوطلبانه بکنند... حیوانات سر وقت معینی کار را تعطیل می کردند و دور محوطه سربازوار به راه می افتادند. خوک ها در جلو و بعد به ترتیب اسب ها ، گاوها، گوسفند ها و پرندگان حرکت می کردند ... باکسر و کلوور پرچم سبزی را که رویش نقش سم وشاخ و شعارِ زنده باد رفیق ناپلئون رسم بود حمل می کردند. بعد اشعاری که در مدح ناپلئون سروده شده بود قرائت می شد و بعد اسکوئیلر در مورد آخرین پیشرفت ها و ازدیاد محصول سخنرانی می کرد و ... ."


۲۰۰۹/۱۰/۱۱

سال هرتا مولر


اگر برای برادران ولایت مدار هر سال با عنوانی که رهبری انتخاب می کند نام گذاری می شود برای یک عالمه شیفته ی ادبیات سرتاسر دنیا نام سال را انتخاب برنده ی نوبل ادبی مشخص می کند. و این بار هرتا مولر عنوانی ست که به سال 2009 داده اند.
صادقانه بگویم اصلن اسم اش را هم نشنیده بودم تا این پنج شنبه که خبر اول همه ی وب سایت های خبری رنگ نوبل ادبیات را گرفت. اساسن احترام زیادی برای انتخاب های آکادمی سوئدی نوبل قائل ام. یک جوری بهترین است، ردخور ندارد و همیشه ی خدا هم همه را شوکه می کند. حتا خود مولر هم بعد از بردن این جایزه ی پر و پیمان گفته که بهت زده است فقط همین. این اما دلیل نمی شود انتخاب اشتباه باشد. مگر ساراماگو اشتباه بود یا نایپل یا مارکز؟ من هنوز یک صفحه هم ازاین خانم جرمن نژاد و جرمن زبان نخوانده ام اما زنی که به خاطر دیکتاتوری و فضای سانسور حکومت کمونیستی رومانی سرزمین اش را ترک کرده و آکادمی نوبل او را نویسنده ای می خواند که با دقت شعر و صراحت نثر چشم انداز مردمان محروم از سرزمینشان را تصویر می کند، آیا یک چنین نویسنده ای جذابیت خواندن ندارد؟
تنها گله ی من از آکادمی نوبل مربوط می شود به وقتی که هنوز شاملو زنده بود؛ آن ادبیات متحرک، آن حجم انسانیِ بی نظیرِ کلمه و کوچه، آن آدم. از شاملو شایسته تر کی بود برای آن که یک سال از این همه سال نام او را بگیرد؟ به گمانم گیر و گرفتِ کار از زبان پارسی باشد. این زبانِ با این تعداد کم گویشور و این اندازه ی کم آدم موثر نتوانسته آثار هنری درون خودش را آن قدری منتشر کند که زبان تصویر توانسته؛ سینمامان جهانی شده اما ادبیاتمان نه. با این همه تمام ادبیات جهان، یکسره، چند تا هم قدر شاملو داشته که حرف از او را بشود درز گرفت؟
به هر حال سال هرتا مولر شده و من تا انتخاب بعدی فرصت دارم که اورا بشناسم، قدرش و قیمتش را. از همین حالا باید بدوم دنبال ترجمه ی کارهاش به انگلیسی. یک ترجمه ی فارسی از کتاب معروفش The Land of Green Plums هم به ترجمه ی غلام حسین میرزا صالح توی بازار هست. شما چرا نشسته اید پس، مولر خوانی شروع شده.
.
افزوده ی اول: گویا میرحسین و کروبی دارند برای سیزده آبان آماده می شوند. فحوای کلام شان توی ملاقات روز شنبه شان که این را نشان می داد. نه، این موج را سرِ بازایستادن نیست.

۲۰۰۹/۱۰/۱۰

...

دست شعر به دلم نمی رود دست و دلم به شعر
سرما می کوبد تن به پله های تقویم
و برف کاغذ ها را نمی تکاند خاکستری-زغالیِ پیر

۲۰۰۹/۱۰/۵

وقتی خوب، بد، کم و زیاد تعریف مشخصی ندارند

این مهم نیست کجای دنیا یک اثری بگذاریم. مهم نیست چه قدر اثر بگذاریم، چه طور اثر بگذاریم. حتا مهم نیست چه اثری بگذاریم. به گمان من همین که اثری بگذاریم کفایت می کند.

۲۰۰۹/۱۰/۱

خفقان آبجکتیو

خفقان یعنی نشسته باشی پشت لپ تاپ ات این صفحه را باز کنی " مشترک گرامی دسترسی به این سایت ممکن نباشد " آن صفحه را باز کنی ممکن نباشد ، بروی پیِ freegate ات به ایرانی ها هشدار بدهد که سرویس دهی ش کم آورده ، ultrasurf هم زورش به بیشتر از یکی-دو صفحه نرسد و تازه رییس جمهور الدنگ ات رفته باشد آن سر دنیایی را که هیچ کدام از این سردرد ها را ندارد عوض کند که همین شکلی بشود که این سر دنیا هست. یعنی انگار اگزوز خاور کرده باشند به ماتحت ات؛ یک هم چه دردی دارد خفقان. می فهمی؟

حجاریان آزاد شد، حالا وقت زبان باز کردن است

سعید حجاریان ظهر دیروز آزاد شده.

در هر صورت حالا دیگه وقت بیرون بردن حجاریان از ایران و شنیدن داستان هاش درباره ی زندانه. من که دل تو دلم نیست. زودباش مرد چیزی بگو. اون تو چه خبره؟

۲۰۰۹/۹/۳۰

جنابان کلهر و نوباوه، اول زندانی های ما را آزاد کنید

توی گفت و گوی خبری امشب (سه شنبه) مهدی کلهر و بیژن نوباوه نشسته بودند و از شرایط عادی کشور حرف می زدند؛ یعنی مقادیر معتنابهی زر مفت. آن قدر متناقض گفنتد و بی خود خندیدند و خیلی لوس سعی کردند با جوانها خودمانی باشند که دل آدم به حال دست به دامن ِ مستا صل شان کباب می شد. کاش دیده باشید این طنز زنده را. هیچ " به خدا گُه خوردیم " ای از این واضح تر نبود.

آقایان ؛

اول؛ زندانی های ما را آزاد کنید بعدش بیایید ببینیم چی می گویید.

دوم؛ این قدر "ظرفیت نظام ، ظرفیت نظام " نکنید. دیکتاتوری را چی کار به ظرفیت.

سوم؛ اگر از شلوغی دانشگاه ها ترسیده اید پاینده باشید که تازه این اولش است. راستی شما هم بفرمایید دانشگاه یک قدری مهرورزی مهمان ما.

چهارم؛ این که هی می گفتید " حتا در آمریکا هم... " ، " حتا در فرانسه هم ... " خودش نشان داد توی خلوت چی بین تان می گذرد. ای ول ! شما هم ؟

پنجم، شما که قدم مبارک را رنجه کردید قدم کامران خان دانشجو را هم رنجه می کردید می آمد یک کمی از ظرفیت های علمی و مقالات ISI اش چیز می گفت.

ششم؛ این که کشته های اعتراضات را با مال تصادفات جاده ای مقایسه کردید دیگر ته بی شرمی بود. تف!

هفتم؛ من مرده شما زنده، آن عده ی قلیل و وابسته و خود فروخته ی روز قدس را سیزده آبان و شانزده آذر و قس علی هذا هم خواهید دید. چشمتان کف پاشان.

هشتم؛ جان مادرتان یک بار هم شده توی عمرتان راست بگویید، ترسیدید نه؟

نهم؛ درست که اهل سیاست دروغ زیاد می گویند اما قدر ارزن شعوری هم دارند. ک.ی.ر را دیدید کدو را ندیدید؟

و آخر؛ همان حرف اول ، زندانی هامان را آزاد کنید بعدش بیایید ببینیم چی می گویید.