به گمانم کمی از حال و هوای ایران دور باشی. من الان توی یک شهر کوچک درغرب کشورم. مردم سرشان به کار خودشان است. کاری ندارند اگر بگیرند، بزنند ، بکشند. تو بگو چی گران شده چی ارزان. هورا برای ایسرائیل کجا بود.
اما خب این طورهام نیست که فکر کردن تعطیل. هنوز دست کم توی جاهای بزرگ تر یک حرف هایی هست و اظهار نظرهایی. همین طوری هم می شود که "کارگزاران" درش را گل می گیرند.
آن عده ای که تو می گویی هورا می کشند برای جنایت، این جوری ها هم نیستند. خب جنایت بد است. این را دست کم عادت های انسانی امروزمان می گوید. و کسی از کشته شدن آن بچه ای که به عقیده ی وونه گات از همان بچه گی بایست به اش آموخت که دنیا پر از جنایت است دل شاد نمی شود. اما دوست ندیده ی من، آن بچه کجاست؟ در شهرک های یهودی نشینی که حماس توی زمان آتش بس، موشک باران شان می کرد بچه وجود ندارد؟ من که نه این وری ام نه آن وری، اما کفه ی مظلومیت ایسرائیلی ها را سنگین تر می بینم.
یک دلیلِ دیگرِ هم نوایی با ایسرائیلی ها نزدیک بودن ( وحتا یکی بودن) مبارزان رادیکالش و از همه مهم تر حماس با حکومت ایران است. خیلی از ماها شکست آن ها را یک ضربه ی بزرگ به این ها می دانیم. (هرچند که این ها آن قدری در صحنه ی سیاست و اصلن تمام صحنه ها پررو و دروغ گو هستند که همان شکست را هم پیروزی وانمود کنند. کارشناس های روزمزدشان هم که دست به نقد حاضر اند.) این حس یک جور حسی است که با حزب الله لبنان و چاوزِ ونزوئلایی هم می شود تجربه اش کرد.
راستی، کینه ی دیرینه و دیرپامان از اعراب را فراموش نکن. توی تاریخ ما آن ها و مغول ها تنها کسانی بودند که از سرزمین مان مستعمره ساختند. به گمان من نفرت از این دو نژاد درناخودآگاه جمعی ما پایدار است. مغول ها را بیرون کردیم اما مبارزه ی ما با اعراب تا از این جا بروند هنوز ادامه دارد. و این برمی گردد به دین. مغول ها کاری به دین ما نداشتند اما اعراب اول از همه همان را تغییر دادند.
وانگهی کی اشغال گر نیست؟ ما الان روی خاکی هستیم که زمانی آشوری ها حاکمان آن بودند. این خاک دست به دست گشته تا حال، و کشوری روش نقش بسته که به گمان مان امروز مال ماست، اما فردا چی؟ انگلیسی ها بخشی از امپراتوری روم را گرفتند؛ اسپانیایی ها دست اندازی کردند به آمریکای جنوبی؛ شوروی شد چندین کشور مجزا؛ و حتا همین فرزندان بنی ایسرائیل سرزمین شان را در طول تاریخ واگذار کردند به مسلمان ها. راستی یادت هست حتمن که همین مسلمان ها آمدند و ساسانیان را شکست دادند. کوتاه سخن آن که بعد از شکل گرفتن کشورها و نضج یافتن ملل که پس از فروپاشی ِ روم غربی و شرقی اتفاق افتاد این مرزها بارها و بارها تغییر کردند و هر روز هم تغییر می کنند. منطقش هم همیشه زورِ بیشتر بوده. انسانیت هم به قول شاملو حسرتی در مرز ناممکن است نمی بینی؟
امروز اسرائیل یک کشوراست. دربدترین حالت هم این است که فاتح یک جدال بوده که صد البته این طور نبوده. تو که مثل آن مردکه ی دلقک که رییس جمهورصداش می کنند نمی خواهی ساکنین ایسرائیل پا شوند بروند پی کارشان آن هم فقط با یک خداحافظی. چرا هیچ کس باور نمی کند آن ها هم انسان اند وتنها یک دولت ایسرائیل مطرح نیست. آن ها هم مردمی هستند که هرشب با امید می خوابند. امید پایان این جنگ.
جنگ بد است ، جنایت هم. چون توشان مرگ هست و ما خب زندگی را دوست تر داریم. اما چه می شود گفت به این حیوان زبان ور جز آن که پشت بیشه را بپا، قوی تر از تو کمین گرفته.
پ.ن : طنز ماجرا این جاست که ما همان نسلی هستیم که به زور می بردن مان شعار مر گ به این و آن بدهیم. چه روزگار سیاهی بود روزگار مدرسه.
اما خب این طورهام نیست که فکر کردن تعطیل. هنوز دست کم توی جاهای بزرگ تر یک حرف هایی هست و اظهار نظرهایی. همین طوری هم می شود که "کارگزاران" درش را گل می گیرند.
آن عده ای که تو می گویی هورا می کشند برای جنایت، این جوری ها هم نیستند. خب جنایت بد است. این را دست کم عادت های انسانی امروزمان می گوید. و کسی از کشته شدن آن بچه ای که به عقیده ی وونه گات از همان بچه گی بایست به اش آموخت که دنیا پر از جنایت است دل شاد نمی شود. اما دوست ندیده ی من، آن بچه کجاست؟ در شهرک های یهودی نشینی که حماس توی زمان آتش بس، موشک باران شان می کرد بچه وجود ندارد؟ من که نه این وری ام نه آن وری، اما کفه ی مظلومیت ایسرائیلی ها را سنگین تر می بینم.
یک دلیلِ دیگرِ هم نوایی با ایسرائیلی ها نزدیک بودن ( وحتا یکی بودن) مبارزان رادیکالش و از همه مهم تر حماس با حکومت ایران است. خیلی از ماها شکست آن ها را یک ضربه ی بزرگ به این ها می دانیم. (هرچند که این ها آن قدری در صحنه ی سیاست و اصلن تمام صحنه ها پررو و دروغ گو هستند که همان شکست را هم پیروزی وانمود کنند. کارشناس های روزمزدشان هم که دست به نقد حاضر اند.) این حس یک جور حسی است که با حزب الله لبنان و چاوزِ ونزوئلایی هم می شود تجربه اش کرد.
راستی، کینه ی دیرینه و دیرپامان از اعراب را فراموش نکن. توی تاریخ ما آن ها و مغول ها تنها کسانی بودند که از سرزمین مان مستعمره ساختند. به گمان من نفرت از این دو نژاد درناخودآگاه جمعی ما پایدار است. مغول ها را بیرون کردیم اما مبارزه ی ما با اعراب تا از این جا بروند هنوز ادامه دارد. و این برمی گردد به دین. مغول ها کاری به دین ما نداشتند اما اعراب اول از همه همان را تغییر دادند.
وانگهی کی اشغال گر نیست؟ ما الان روی خاکی هستیم که زمانی آشوری ها حاکمان آن بودند. این خاک دست به دست گشته تا حال، و کشوری روش نقش بسته که به گمان مان امروز مال ماست، اما فردا چی؟ انگلیسی ها بخشی از امپراتوری روم را گرفتند؛ اسپانیایی ها دست اندازی کردند به آمریکای جنوبی؛ شوروی شد چندین کشور مجزا؛ و حتا همین فرزندان بنی ایسرائیل سرزمین شان را در طول تاریخ واگذار کردند به مسلمان ها. راستی یادت هست حتمن که همین مسلمان ها آمدند و ساسانیان را شکست دادند. کوتاه سخن آن که بعد از شکل گرفتن کشورها و نضج یافتن ملل که پس از فروپاشی ِ روم غربی و شرقی اتفاق افتاد این مرزها بارها و بارها تغییر کردند و هر روز هم تغییر می کنند. منطقش هم همیشه زورِ بیشتر بوده. انسانیت هم به قول شاملو حسرتی در مرز ناممکن است نمی بینی؟
امروز اسرائیل یک کشوراست. دربدترین حالت هم این است که فاتح یک جدال بوده که صد البته این طور نبوده. تو که مثل آن مردکه ی دلقک که رییس جمهورصداش می کنند نمی خواهی ساکنین ایسرائیل پا شوند بروند پی کارشان آن هم فقط با یک خداحافظی. چرا هیچ کس باور نمی کند آن ها هم انسان اند وتنها یک دولت ایسرائیل مطرح نیست. آن ها هم مردمی هستند که هرشب با امید می خوابند. امید پایان این جنگ.
جنگ بد است ، جنایت هم. چون توشان مرگ هست و ما خب زندگی را دوست تر داریم. اما چه می شود گفت به این حیوان زبان ور جز آن که پشت بیشه را بپا، قوی تر از تو کمین گرفته.
پ.ن : طنز ماجرا این جاست که ما همان نسلی هستیم که به زور می بردن مان شعار مر گ به این و آن بدهیم. چه روزگار سیاهی بود روزگار مدرسه.


6 comments:
KHANDAMAT RAFIQ;vali bogzar edameye in goftegoo ra az chand rooze digar az sar begirim.ta in emtehanaye tamam nashodanie man tamam shavand.
mokhles
Ali
بد، بد است. خوب، خوب است. چیز بد، بد است. چیز خوب هم خوب است. پس جنایت چیز بدی است!!
مطلبت شما را خوندم، جالب بود.
در مورد قسمت مدرسه هم با شما موافقم دوران سیاهی بود چند روز پیش بطور ناگهانی که مدرسه به ذهنم خطور کرد...بیشتر به زندان شبیه بود!
اینطور که نوشتی دوست دارم علی این نوشته رو بخونه
یعنی ما نخونیم ؟ هر چند علی رفیقمونه .
ما که پرروییم و کار خودمون رو می کنیم پس باید بگم که :
کلن مرگ چیز خوبی نمی تونه باشه واسه آدمهایی که ترجیحشون زندگیه ، چه فرق می کنه کدوم ور خط باشی ؟
دوست یا دشمن ؟ آزاده یا ترسو ؟ شمر یا حسین ؟
مردن حتی اگه نابودی یه انسان توی وانفسای این دنیای مدرن هم باشه باز چیز وحشتنکیه رفیق .
جنگ در عین وحشتناکیش وقتی به یه بخش از زندگیه ادمها تبدیل می شه ، یه جور مبارزه ست ، یه جور مقاومت ،یا شاید یه ایستادگی بی دلیل واسه شکستن این تسلیم های تحمیلی ، بودن خیلی از رفقا توی این دنیای مجازی که می شه بجای همه ی این حرفها که می زنیم ، پیگیری یه قرار عاشقانه باشه یا اشتراک خانگیه واسه یه سکس کلوپ ، به نظرت یه مبارزه نیست رفیق .
یا توجیه بودن آدمی مثل خودت یا علی یا خیلی از اونهایی که شما و من به سهم خودمون می شناسیمشون توی این دنیای مجازی چیه ، جز یه بهانه واسه ی قاطی نشدن با بی تفاوتی رایج ، و یا دلایلی از این دست نیست رفیق ؟
حتی نبودن این آدمها ، یه مرگ تحمیلیه و چیز وحشتناکیه توی این برهوت ...
شرمنده از بابت تاخیر.پاسح به نوشته شما کمی طولانی شد؛ در وبلاگ گذاشتم که بخوانید.
راستش خیلی حرف بازم من دارم که اگه بخایم ادامه بدیم هی باید واسه هم جوابیه بزنیم. راستش این یه مقدارِ زیادیش برمی گرده به سو تفاهم که اونم خودش به خاطر نوشتاری بودن ابزارِ گفت گومونه. ادامه ی بحث یه قهوه گردی حسابی و پخش مستقیم می طلبه که متاسفانه فعلن نه من تهرانم نه تو. فقط همین جا کوتاه چن تا سوتفاهم رو بر طرف کنم.
راستش منظور من از اشغال گری این بوده که به یک عبارت همه اشغال گرن حتا همون فلستینیا. و خب امیدوار بودم که نتیجه ی منطقیش این باشه که در واقع توی دنیایی که روابط بر اساس قدرته ( و ناگزیر بعد از این هم خاهد بود) و همه هم به یک معنای طنز آمیخته اشغالگرن در واقع هیچ کس اشغال گر نیست. وگرنه ما الان باید با آذربایجان بجنگیم که یه مقدار از خاک مون و پس بگیریم. وانگهی اگه به ما حمله کنن می جنگیم و اگه از دست دادیم و قراردادای بین المللی به جریمه ی باختنمون بخشی از مارو بازم داد به یکی دیگه، دیگه رفته که رفته. می خام بگم این خودش نشون میده که ما آدما چه حیوونایی هستیم و فقط چون می تونیم حرف بزنیم و حیوونا نمی تونن فکر میکنیم چه تحفه ای هستیم. راستش من نمی خام وزن کنم چیزی رو اصلنم برام مهم نیست چن نفر مردن از این ور یا اون ور، کفه ی ترازوم داشته منطق جنگ رو می سنجیده که اون طوری یه وری شده بوده طرف ایسراییلیا. به من اگه باشه من اصلن هیچ مرزی رو باور ندارم و اینو توی یه پست نوشته بودم، خیلی وقت پیشتر، که هیچ وقت منتشرش نکردم . اما حالا که همچی شد همین زودیا میذارمش رو بلاگم. دیگه هم این که من اصلن حتا با اطمینان نمی تونم بگم که ایرانی هستم. با این قاطی پاطی شدن دنیا و این که هرکی هرکی رو که رسیده دستش اون کارِ بی ادبی رو با هاش کرده دیگه هیچ کی نمی تونه بگه منم نژاد برتر چون حتا اگه راستم بگه و اون نژاد برتر باشه اما اون یه نفر گوزیده.
از اعراب و نفرت از اون ها گفتن نشون دادن یه اختلاف جمعی بوده فقط که جدن وجود داره و این رو من حتا تو دانشگا هم دیدم که با دانشجوهای عرب چه رفتاری می کردن دوستای ایرانیم . تو استادیوم آزادی برو وقت بازی ایران عربستان و صدای بقره بقره ی مردم و گوش کن. اما چرا پس به مثلن کره ای ها این طوری نمی گن. این همون ناخودآگاه جمعیه که منظورمه و نمی خام نتیجه بگیرم که خوبه میخام بگم هست و کاریشم نمیشه کرد، حتا با فرهنگ سازی. چون این خودش رفته تو فرهنگ جا خوش کرده. راستی همین کامنتم هم داره طولانی تر از یه پست می شه ها. فقط اینم بگم قول میدم تمومش کنم.
خلاصه این که به من اگه باشه دوس ندارم از دماغ کسی خون بیاد اما اگه دو نفر بیفتن به جون هم نیگا می کنم کی داره انگولک می کنه نه کی قوی تره چون همیشه که نمیشه قوی ترو به خاطر زور بیشترش کوبید. خب اگه زورت نمیرسه بشین و سهمت رو بگیر همون چیزی که ابومازن عاقلانه به اش رازی شده اما این حماس که از طرف بعضیا انگولک میشه نمی خاد بفهمه.
یه چی دیگه فقط یه چی دیگه بگم... تورو خدا....بی معرفت. یادت باشه نذاشتی حرفمو هم چی که بهم بچسبه بزنم.
بدرود
ارسال يک نظر